شجاع

168

أنيس الناس ( فارسى )

چون نديد آن ربوده را حاضر * گشت در وى تغيّرى ظاهر ناز او را نياز دربايست * سوز عاشق چو ساز دربايست زان تغيّر چو شد وزير آگاه * با ملك روى كرد و گفت اى شاه آنچه در خدمت تو عرض افتاد * بهر آن مرد عين فرض افتاد هيچ درخور نبد سياست او * گشت روشن كنون نفاست او خود معيّن چو روز گشت كنون * درخورست اين نياز و ناز اكنون « 1 » تا نباشد يكى فقير و اسير * ديگرى چون بود غنى و امير كى نمايد يكى عزيز و بلند * تا نباشد يكى ذليل و نژند عشق پيوند راست رابطه‌اى * در ميان ايستاده واسطه‌اى نسبتش گر به جانبى است درست * خود به ديگر طرف نباشد سست

--> ( 1 ) - در نسخه قافيه‌ها چنين است .